روزهای پمبه ای دختر اردیبهشتی
قالب وبلاگ

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

نمی تونم سال تحویل اینجا بشینم..چون دوست دارم سره سفره باشم..

خیلی دوست داشتم امسال تهران بودم..برم دره اوین سالو تحویل کنم..

به یاده همه ی اونایی که..

و به یاده همه اونایی که پارسال پیش خونوادههاشون بودن و برای سال نوشون آرزوهای

خوب خوب کردنو...حالا نیستن..

امیدوارم امسال ساله خوبی باشه...برای همه..

پارسال سال گاو بود...اونجوری..

فک کردم نه خوبه سال خر نداریم!!!!

خب دیگه..من باید برم..تخم مرغامو رنگ نکردم..عکسشو شاید گذاشتم..

امسال سال خوبی خواهد بود..ان شاء الله..

به همه تبریک میگم..فردا میام اس ام اس هایی که امسال ساختمو مینویسم..

بااااااااای

دین دیری دیریییییییییی دین دیریی دیییرییییی ریری..

 

 

[ شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

اصلیتش فی الخرداد الماضی باید تمام میشدیم..ولی بخاطره

پروژه کـــــــــــــــش آمد تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ته تهایه

تابستان..که ییهو کشش دررفت و اینجانب فارغ شدم به

سلامتی و میمنت..

بعدش که برای وصول سجل مربوطه ناچار به کتابت صحیفه ی

اردیبهشتیه و رساله ی پاگشا بودیم..و چون اییییییییک حوصلشو

نداشتیم ،ولش کردیمو  رفتیمو حالشو بردیم..

و به خود صد امید دادیم که غرض ازین مرض کنکورست و نه بیش..

باز هم کش آمد و کش تر...به جان خودمان کشش وطنی بود و

برای تنبان 5X لارج هم کفایت میکرد..

که اینبار خبر رسید برای ثبت نام کنکور فلان فلان شده باید

مدرک منگوله دار ارائه داد!

و ما باز هم خرخره مان گیر افتاد..

باری بهر سمت ، پایان نامه ای نوشتم طبقه استانداردهای ایزو

1388 که فقط  من حیث further development ، بری بری

داشت!

که زحمتی که برایش کشیدم و عرقی که ریختم را تو در سالیان

نتوانی هل دادن!!

و بعد شالو کلاه مان را گذاشتیم در چمدان برای سال آینده و

عازم گرفتن مدرک شدیم..

روز یکم صحیفه را به دانشگاه بردیم..ازش عکس هم گرفتیم

تمام رخ ، نیم رخ ، سه رخ

و بعد بنا داشتیم وقتی تحویلش دادیم عکس ها را پاک کرده و

به ریشش بخندیم!!!

چون اصولا رخ نداشت!!

هر چند..ریش هم نداشت!!!!

عکسی هم از کارت کتابخانه مان که نجار بود تحویلش دهیم

گرفتیم تا هروقت دلمان برای خودمان تنگ شد عکس خودمان را

که در روی کارت بود در عکس نگاه کنیم و دلمان برای خودمان

غنج بزند که چقدر در عکس ضایعیم و الان بهتریم!!!!!

وقتی به دانشگاه رسیدیم دیدیم که عه...فرم فارغ التحصیلی که

امضاهای مربوطه جهت تصفیه حساب را باید میگرفتیم برایش را

نیاورده ایم!!!!!

و از آنجایی که میدانستیم که آنها آنقدر باکلاسند که هرچه

بگوییم حسابمان  تصفیه است کلر هم زده ایمش ، به ما امضا

نمیدهند،...

.

.

منتظر چه هستی؟؟؟خب کاری نکردیم دیگر..

چون حتا از اینجایی هم میدانستیم که آنها آنقدر باکلاسند که

هرچه بگوییم حسابمان  تصفیه است کلر هم زده ایمش ، به ما

امضا نمیدهند!!

در نشخوارهای بعدی مخیله دریافتیم که اگر برویم فقد کارهای

کتابخانه ایمان را انجام دهیم و از آنطرف رفع و رجوع شویم هم

فردا کلی جلو افتاده ایم ، تصمیم بر آن گرفتیم.

که برویم فقد کارهای کتابخانه ایمان را انجام دهیم و از آنطرف

رفع و رجوع شویم تا فردا کلی جلو بیفتیم!

بعد دیدیم که...عه...یک رأس کتاب از کتابخانه که سالیانیست

به عنوان امانت ، دزدیده ایم پیشمان مانده!!!و این اقدام نیز کأن

لم یکن شد!

بعد هم برای خالی نبودن عریضه رفتیم برای شمس شموس،

الی پلی الملوک ، پاورپوینت درست کردیم کأنهه کوکبُ درّی..

که هیچمان نتیجه ای حصول نشد و تیرمان که در انوار مبارکه ی

مهتابی شلیک شده بود به سنگ درغلتید و الی پلی الملوک به

ما شیرینی نداد!!!

* * *

روز دیم ، همه چیز تمام ، با دبدبه و کبکبه باز هم عزیمت

نمودیم به کتابخانه!در بین راه دبدبه و کبکبه ما را فی الحال خود

گذاشته و برای کاری از ما جدا شدند...

به علت سرقت های مکرره و اعمال ننگین و خلاف عزته

عمومی ، 4020 تومان جریمه شده بودیم و ما را ارجاع دادند به

کتابخانه ی مرکزی..

که در آنجا وقتی سره به زیر فرو فتاده و در حال صحبت با

موبایلمان را دیدند ، با ما مماشات کرده و بدون چونه و پیشانی

، 1200 تومان تخفیف لحاظ نمودند!!!!

تا به بانکه ملیه سه شعبه ی پرداره آغشته به زهر رفتیم و

برگشتیم ، گفتند آآآآآ برو 1 ساعت دیگه بیا..میخایم بریم بار

بیاریم..دیرمون شده عجله داریم..

و ما یک ساعت به هر سوی روان گشتیم..زیره ناخنهایمان را 8

بار تمیز کردیم، دوبار گوشیمان را گشتیم ، سه بار برگرداندیم و

چپه گشتیمش..دو دست فیفا 9 بازی کردیم و 334 برگ ازون

درختااااا و یک عدد گنگشت را پرپر نمودیم و باهایشان یک

ساعت دیگه شد ، یک ساعت دیگه نشد کردیم...

و آخرش هم یک ساعت دیگه نشد آمد..

بعدش رفتیم کارهای امور مالیمان را به انجام رساندیم..که

مسئولش خارج از وقت آن کار رابرایمان لحاظ کرد..و خروار خروار

منت که بخاطره ابویت...ولی از آنجاییکه خیلی کمکان کرد نمی

گوییم که قبل از اینکه بفهمد ما دختر ابویمان هستیم و از نیک

سیرتیه  از فضله پدر تو را چه حاصله خودمان  قبول کرده

بود کارمان را صورت دهد...

و ما دیدیم که عه...دانشگاه 10هزار توماااااان به ما بدهکار

است..برگه ای به ما حوالت شد که باید از معاون مالی

دانشگاه، مسئول امور مالیه کل ، رئیس دانشگاه ، حراست ،

مدیر عامل بانک مرکزی ، نگهبان دمه بانکه ملیه سه شعبه ی

پرداره آغشته به زهر ، کارمند سومه سمته چپیه بانک ملیه سه

شعبه ی پرداره آغشته به زهر ، دستگاه خودپردازه بانکه ملیه

سه شعبه ی پرداره آغشته به زهر ،... امضا میگرفتیم که آن 10

هزار تومان به ما تعلق یابد!!!!!

سعی نمودیم طیه عملیاتی با 15هزار و دویست تومان مسئول

مربوطه را تطمیع نماییم تا قبول کند ما آن 10هزار تومان را

نگیریم..ولی از انجاییکه برادری جان برکف و وظیفه نهاد بود

مقبولش واقع نشد..

قضایا رفتو رفت تا دریافتیم کتابخانه دار تحطیل نموده و اصلا...

* * *

روز سیم...اسناد و مدارک  را 38 بار چک و 15 بار تراول نموده و

عزیمت نمودیم به قصد قربت...

از آنجایی که کار زیادی نداشتیم بسی در خیابان ها چرخیدیم و

یک چیزهایی خریدیم برای سفره هفت سین..که هرکه در

دستمان دید گف اینها چیند؟؟؟و ما گفتیم یک چیزهایی ...گفتند

به چه درد می خورند؟؟؟گفتیم من باب سفره هفت سین..

و هر آنکس که آنها را در دستمان دیده بود و گفته بود اینها

چیند و ما گفته بودیم یه چیزهایی و او گفته بود به چه درد

میخورند و ما گفتیم من باب سفره ی هفت سین ، پس از اینکه

ما گفتیم یک چیزهایی وگفتیم من باب سفره هفت سین، لب

ورچید و اظهاره چه بیمزگی نمود!!!!!!

خودشان بی مزه اند که نه ابتکار دارند نه معصومه..

همه شان پوشالهای رنگی میخریدند و شمع های ببری و

دلشان برای خودشان ضعف مینمود که چیزهایی خریده اند که

کسی بهه شان نمی گوید اینها چیند و به چه درد میخورند!!!

به کتابخانه رفتیم..

- رساله ی پاگشا

- بفرمایید...

- رسید فلان فلان شدگان

- بفرمایید

- کارت کتابخانه

- بفرمایید

- آآآآ شما بدهکارید...

- نه..دیروز وجه می را به حساب ساقی سیمین حساب ریختیم..تازه ما خودمان 10 هزار تومان طلبکار بوده ایم..هااااان..

- فیش واریز

- ...

- فیش واریز..

- آآآآم...

-....

هم فیش و هم الفنت دیروز در کتابی که در دستهای بریده مان

بود جا مانده اند..

و از انجایی که ما ساعتها وقتمان را در خیابان ها گذرانده بودیم

و یک چیزهایی خریده بودیم برای سفره هفت سین..که هرکه

در دستمان دید گفت ...،آخره وقته اداری بود و ناچار میشدیم

برویم تا بعد از عید و شاید هم  کنکور فلان فلان شده را که  

مدرک منگوله دار نیاز داشت از دست میدادیم..

آزانسی ز منزل فرستادند...که یک ربع مانده به آخره وقت

(ساعت 12) رسید و ما پس از آن ساعتها فقط دویدیم و دویدیم

و آنقدر دویدیم که حتا آن دو تا خاتون را هم ندیدیم که یکیشان

بهه مان آب و یکیشان نون دهد تا آب را خودمان بخوریم و .نون را

ببریم برای شام شبه بچه ها..

و حتا آنقدر دویدیم که نتوانستیم بفهمیم چه شد..و بعدش..

یک ربع پس از ساعت دوازده مدرکمان در دستمان بود!!!!

و همچنین عکسه کارته کتابخانه که از روی کارت بریده و به

دستمان دادندش تا هی ببینیمش  و هی دلمان برای خودمان

غنج بزند که چقدر در عکس ضایعیم و الان بهتریم!!

[ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

یه جایی خیلی وقت پیشا..چنتا شعر خوندم خوشم اومد ..یه جای دیگه یادداشتشون کردم،تو خونه تکونیا یه جایی پیداشون کردم ،حالا هم اینجا مینویسم شما هم بخونیدشون،

1- تموم زنای تو دل برو..                                         

گمون میکنن شعرای عاشقونه مُ ...                           

واسه اونا نوشتم                                                     

ولی من نوشتم                                                        

فقط واسه اینکه کاری کرده باشم..

 

2- می گی اگه جنگ تموم بشه ، اگه دیگه گشنمون نشه ، اگه

دیگه خسته نشیم ، اگه دیگه خواب نیاد سراغمون ، اگه...  

خب یه دفعه بگو وقتی مردیم دیگه..

 

3- تموم خاطره هام / تموم کسایی که دوستشون دارم ، قبر

تموم عزیزانم تو این شهره / کارُ بارم / نون ُ آبم / دارُ ندارم تو

این شهره..                                                            

ولی با تموم اینا / به خاطر زنی که تو یه شهر دیگه اس / از

اینجا میرم.

 

از کتاب ماهی مست / شعرهای اورهان ولی

[ سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

تصور کن رفته باشی یه جایی که..

نه اینترنتی هستو نه کامپیوتری..نه کتابیو نه روزنامه ای..

یه تلفزون هس که فقط سه شبکه  همیشه در حال پخش

فیلمای مرده کشونو تبلیغ بانکو ایرانسلو صحبتهای دونفریه

خواب آورو ...سراسریو میگیره..

اونوق فک کن هندزفریاتم نبرده باشی..

تمامه بازیای موبایلتم تازه آن اینستال کرده باشی..

دوستاتم انقد غرق اینترنتو کامپیوترو کتاب و روزنامه و تلفزونه

فراتر از سه شبکه سراسریو هندزفریا و بازی موبایلا و

زندگیشونن که بت sms نمیدن..

تصور کن دو سه روز تو این وضعیت باشی..

چیکار میکنی؟؟؟

 

خیلی راحت میخابیدم و بیدار میشدم..مادربزرگه غذا میپختو

پدربزرگه ظرفا رو میشست..

پدربزرگه تو بی موقعترین ساعته شب فک میکرد خوبه چایی

بخوریمو زیر غرغراته مادربزرگه میشستیم دوتایی توش نبات

مینداختیمو میخوردیم..استکان پشته استکان..

پدربزرگه سربسره مادر بزرگه میذاشتو مادربزرگه زیره لب یا

غرولند میکرد یا خودشو میزد به بی تفاوتی و ما میخندیدیمو

هی بدجنسی میکردیم..

مادربزرگه پای تلفزونه فقط سه شبکه  همیشه در حال پخش

فیلمای مرده کشونو تبلیغ بانکو ایرانسلو صحبتهای دونفریه

خواب آورو ...سراسری گیر ، چرت میزدو پدربزرگه از  قدیم

میگف..شهرا خونه ها..درشکه ها..امریکاییاو انگلیسا..در چشم

بادی بدون همه اون صحنه های اضافی و کش دادنای وقتگیر..

صبحه جمعه ی رادیو گوش میدادیمو یواشکی شیرینی آجیلیای

عیدو ناخنک میزدیمو زیره غرغرای مادربزرگه اونم میشوندیم پای

خوردن..

مادربزرگه از قدیم میگف..از بچگیای ما..از شیطنتای هرکدومه

نوه ها که حالا هرکدوم یه جایی دنیای خودشونو دارن..

نمازو  2 ظهرو 7 شب میخوندیم..

و زندگیو همه چی آروم بود..

شاید اگه این زندگی خیلی طولانیتر میشد..نصیحته همیشگیه

مادربزرگه که دیگه انقد لقد به بختا نزن نتیجه ای بیشتر از خنده

داشت..شاید..

 من تو خونمونم ..

 

 

 

 

از صبح میدوم..میرم میام..گیجم..4 ساعت تو

نتم..نه وبلاگم آپ شد، نه پروژم کامل و نه..

بعد از 4 ساعت خوابه ظهر،باید 3 ساعت دیگه استراحت کنم تا

خستگیه دویدنا و غلغله بازار تو خواب یه کم رفع شه..

هاام کلی خرید دارم..هیچ فیلمیو نمیبینم..برنامه کنکوریم قرار

بود سه تا شنبه پیش شرو شه..این کتابو باید بخونم و این مقاله

رو ..و این خبر رو باید سوزوند..و به این..باید اس ام اس خشن

داد...و باید حاله..رو گرفتو..

5/5 عصرو 15/11 شب باید فک کنمو بررسی که  الان تو رکعته

دوم نمازم یا هفتم!!!

تو اتاقم که راه میرم فقط برگه ها و خنزرپنزای دنباله داره کنکورو

که به پام میچسبن میکنم میندازم اونوره اتاق..اوه..فردا دیگه

جمعشون میکنم..

فردا..فردا..باید برم..بدونه سر خر!!!!!

 

نتیجه :

1- خدا به اینجانب دو تا رحمه عمده نمود..یک اینکه تو یه خونه

ی با آدمایی خیلی معمولی یا یه روستایی چیزی به دنیا

نیومدم..مگه الان...

و دوم اینکه تو ژاپنی ماساچوستی چیزی چشم باز نکردم!

2- من به جانه پخمالو نباشه،به جانه وغیره ، به هیچکدومه این

بخت های نامبرده لقد نزدم..اصولا اینجانب کلا اهله لقد،  لگد و

غیره نیستم..خودشون احتمالا به خودشون سیلی زدن که .. به

مادرانشان مربوط است نه به شما!

 

 .........................................................................................

 

 

[ دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netHippieHippieHairdoQueenArabic Veil

خداوند مرد را آفرید تا قدرت و توانایی آفرینش خود را به

نمایش بگذارد و زن را آفرید تا آیه ای از زیبایی و ظرافت و

عظمت آفرینش او باشد.

روز جهانی زن بر تمامی زنان سراسر جهان مبارک
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

[ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

متهم ردیف اول

سن ؛ 20 سال

اتهام ؛ مح*اربه

حکم ؛ اعد*ام

شاهد بر جرم ؛  عکسی که در آن متهم در حال پرتاب سنگ است.

مح*اربه = اقدام مسلحانه بر علیه امن*یت نظ*ام

گفتند سنگ سلاح نیست..فت*وا رسید آنهم به نوعی هست..

 

چنانچه با قاضیه فوق الذکر نسبتی و اشنایی هم دارید خواهشا از او بخواهید تکنیک

هایی را که بکار می بندد تا شب خوابش بگیرد را به ما هم بگوید..این قضیه فوری

است..حتما بپرسیداااااااااا

 

 

 

 

[ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

این قالب جدیده رو که گذاشتم عکسش واستون وا میشه؟؟؟؟

سمته راست بالای صفحه عکسه ماهیه نونونو...؟؟؟

بیشتر غیر ADSL دارها جواب بدن..

 

[ شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

والا پیام‌دار، محمد!

گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشیدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه ای محمد!
جا هست بیش و کم،آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟

محمد

می ستایم و تقدیس میکنم مردی را که آمد تا انسانیت جان

بگیرد..

در وجودش مردانگی معنا و عشق مأوا بگیرد..

قلبم  انباشته میشود از احترامی نفس گیر وقتی به مردی

فکر میکنم که روحو جانش آکنده بود از عشقو خیرخواهی

مردی که بزرگترین پیامش رحمت بود و انسان دوستی

و جهل و خرافات را فکند در بن بست روسیاهی.

مردی که رحمت للعالمین بود و اسوه ای حسنه از خوبیو

نیکی.

نه کینه افروزی و مال اندوزی،

و نه خشم و غضب و مرگ و خانمان سوزی!

فتبارک الله .. تبارک الله احسن الخالقین.

و سلام و درود خداوند بر محمد(ص) و خاندان پاک و آزاده

اش.

 

[ شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

ایستگاه تاکسی؛

آسمان ، نارنجی.

مسافران ؛ چیزی بین 60 تا 70 نفر

راننده تاکسی ؛ ابرو میندازی بالا بالا       میدونم سرت شلوغه حالا..

نرخ کرایه مسیر ؛ 200 تومان

راننده 1 : آقا نفری 400 سوار شین!

ملت :حملـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

تاکسی 1 ؛ ویییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژ

زن : آقا نفری 500 میدیم ببرمون..

راننده 2 : نــــــــــــــــــــــــــــــــع..فقط دربست                (اظهار جمله فوق  با اشاراته ابرو و غمزه ی کله )

و تو ...فک میکنی..هزار تا چنتا بیشتر از 500 ، چهار تاس!!!!!

   *   *   *   *

داخل تاکسی ؛

مرد 1 : مال ما خیلی بهتره مال اوناس..

و تو اهمیت نمیدی که چه چیزیه مال اونا خیلی بهتره..

مرد 2 : آررره..گلدسته هاشم بلندتره..

!   !   !   !   !   !

*   *   *   *

بیرون تاکسی ؛

من ؛ در حال پیاده شدن..

راننده 3 : خانوم..زنگ نزنی تاکسیرانی هااااااااا..خودت به بزرگی

خودت ببخش..واگذار کن به خدا..

من ؛ نمی زنم به تاکسی رانی..

نه برای ملتی که ..

و آسمان همچنان نارنجیست...

 

[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

تبلیغاته یک آرایشگاهه مردانه:

(این داستان واقعیست)

آخرین تکنیک ها و متد روز؛

کاتینگ ، براشینگ ، واشینگ...

[ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

اینو تازه دیدم؛

در سخنرانی آقای دکتر در اصفهان ، خانمی که پلاکاردی با

مضمون «ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست» ، به جرم

توهین به ر یاست ج مهوری بازداشت شد!!!!

 

میگم خو حالا چرا به خودشون گرفتن؟؟؟؟؟

اییییییییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییـــــــنـــــــــــــــــهمه

مگس...

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

ای خدایه قادر و دانا...

میخای بکشیمون بکشمون ردمون کن..

نه بذاری وقتی کنکور قبول شدم بعد تق بندازیمون بمیریم..

خب..الان ما...باید بگیم چی؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا بازم داره زلزله میاد..افتادیم رو کمربنده ویبره شیپ...دیگه

زمین..تو هم میخای رژیم بگیری؟؟؟؟

اونوق فکر نکردی اگه این شیکمتو آب کنی ما میرسیم به

امریکای جهانخار؟؟؟؟

اونوق خارخاری میشیم؟؟؟

اصن میگم اینا کاره هموناس.. کاره « هارپ» هاشونه!!!

میخان لرستانو فتح کنن دارن اینجا زلزال ایجاد میکنن..

آ یه چیزی..دیدین میگن زلزله اومد برین زیره میز یا تو چارچوبه در

یا ..؟؟؟؟وقتی زلزله میاد آدم انقد هول میشه که...

ما که هربار اومد همینجور نشستیم تا تموم شه..

من پریروز تازه قاب مابای بالای تختمو از رو زمین گذاشته بودم

سره جاشون..حالا باز دوباره..

تازه...بلایای طبیعی حساب نمیکنن شاید ما شرایطه پذیرایی

نداریم همه ییهو با هم اومدن..

امرو به علته گردو غباره شدییییییییییید همه چی تعطیله..

بعد بچه مدرسه ایای محلمون که دیگه غصه هاشون خابیدن Happy Dance

دارن تو کوچه فوتبال بازی میکنن!!!!!!

منی که اینجا نشستم کلن دارم با دهن خاک قورت میدم..دماغه

گرفته رفته..

میگن هرجا بری آسمان همین رنگست..دیگه آقا این مثل بهیچ

وجه جوابگو نیس..اینجا آسمان نارنجیست!!!

نتیجه :

1- هیچوقت تو زندگی به خودتون زحمت ندین تو مانوره زلزله شرکت کنین..

2-هی گفتم ول کن خونه تکونی نکنیما...حالا هرکی خونشو

تکون..بیاد بازتکانی بکنه..

این آینده نگری را از پخمالو وام دارم..

البته اگه حساب کنی..یه زلزله میشه یه تکون، خاک میشه یه

تکونه دیگه در نتیجه منفی در منفی میشه مثبت .. و ..فک نکنم زیادم ضرر کرده باشناااااا

3- امریکا امریکا ننگ به نیرنگه تو...(!)

 

4- صحنه ای از مرگه جانخراشه مون رو هم در زیر قرار میدیم .کسانی که بیماری قلبی دارن یا هرچی یا کلن زیره 19 سالن نگا نکنن.

 

 

 

 

[ چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]

خرگوشی و سنجابی با هم دوست بودند.آنها در جنگلی کوچک زندگی میکردند.

خرگوش فقیر و سنجاب باکلاسو مایه دار بود..ولی دوستیه آنها پایدار و خیلی

خوب بود.

روزی خرگوش و سنجاب تصمیم گرفتند به دیدنه یکی از دوستانشان بروند و

برای او هدیه ای بخرند.

خرگوش این کار رابرعهده گرفت..

وی در ابتدا میخاست هویجه سه کیلو هزار تومان بخرد ولی چون با سنجاب هم

پیمان شده بود رفتو آناناس خرید.دو تا .هر دانه 4500 تومان.

آن روز به خوبیو خوشی گذشت..هرچند تعداد آناناس ها کم بود..

خرگوش خیلی بی پول شده بود..حداقل اگر سنجابه پولدار پوله یک آناناس را

میداد او میتوانست یک کارته شارژ برای هویجه اعتباریش بخرد..

ولی خب مثه اینکه سنجابه عزیزه مهربانه دوست داشتنیه گله بلبل یادش رفته

بود!!!

یا شاید فکر کرده بود آناناس های کوچولو دانه ای 500 یا این حدودها بوده اند.

این بود قصه ی امشبه ما...

[ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من یه دختر خوبیییمممم..که اندر خوبیم همین بس! اینم وبلاگمه..اولا قرار نبود وبلاگم اینجوری باشه ولی حالا اینجوریه..یه وبلاگه روزمرررره شده.. ولی اگه بخاین بدونین قبلنا چطوری بوده ..پستای قدیمی ترمون بخونین..اولیا..بعد شما هم میفهمین که اون اولا وبلاگم بهتر بودددد. درباره خودمم،یک اردیبهشتییییییی درست حسابی..
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب