|
روزهای پمبه ای دختر اردیبهشتی | ||
|
وقتی گیجی کار نکن.. وقتی گیجی کار نکن.. وقتی گیجیگولوئی کار نکنننننننننننننن... خونه خالم یه مراسم ختم قرانو ازون صوبتا بود.بش گفتم اوپس روسریت خط تاش مونده،گف بیا وردار اتوش کن.منم اومدم سرعت عمل به خرج بدم،بدون میز اتو اینا گذاشم رو زمینو..طی اولین حرکته اتو روسریهه چسبید به موکته نو..کلی کشیدم تا کندید..بعد به رو خودم نیوردم،میز اتو اوردم،باز تا اتو رو گذاشتم جیزز کردو روسریه غیژغیژی شد،ورداشتم یه طرف دیگشو گذاشتم،باز..تا 4 تا شد..خالم اومد گف اوووه اینجاش سوخته..گفتم نه باباااا اصن اونجاشو اتو نکردممممم هنووو...گرف ببینش کشید صافش کنه ویژژژژژ تا ته پاره شد :)))) دیگه بنده خدا ندید از 4 جا سوخته بوده..در همون حین اتو از دستم افتادو بچه سارا که به زور خابونده بودش بیدار شدو اتو کلی چیزه سوختیده چسبید بشو... دیگه..یه سریم ظرف شیکوندیمممم...
[ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۸ ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ]
[ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ]
چرا وقتی لازمش دارم نمیاد؟؟؟ وقتی نباید بیاد و نباید بفهمم،قلمبه میشه..شدید میشه،تیز.. اونقد تیز و یقینی که فقط تل بزنم و بدون هیچ توضیحی بگم کِی بود؟؟ و بگن امروز... فوت کرد!
[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٦ ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ]
طبق معمول جامعه ی مرد زده ی ما همه مسافرا مرد بودندو یا حداقل یه مرد باهاشون بود و مردها در مواقعه خاص انسانیت در حد صفر دارند. علیرغم زینگ زینگ کلیه ی فامیله از مسئله خبردار شده که بیشتر اعصاب مارا داغان میکرد که باید با 100 من بار(100من تبریز) هی گوشی درمیاوردیم توضیحاته صد من یک غاز تکراری میدادیمو قشنگ صحبت میکردیمو سعی در عدم فوش دادن به آبا اجداد مسبب،و اینکه گیر میدادند که وردار برو خونه فلانک...ما تصمیم براین گرفتیم که بمانیم در لیست انتظاری که 4 ساعت بعد یعنی درست با 12 ضربه ساعت و چیزی معادل با زمان تمام شدن وقته سیندرلا (!) ، باز میشد نام نویسی کنیم...و هی به همه گفتیم بعدش میرویم خونه ی فلانک... و تو چه دانی که 4 ساعت در فرودگاهه بی صاحابه بی امکاناته وایرلس رمز داره خراب شده یعنی چه...وقتی که دختر هم باشی و تنها هم باشی و اخلاقت سگیه سگی هم باشد و حوصله هیچ بنی بشری را هم نداشته باشی.. رفتیم اتاقک محل دراز کشیدنه منتظران، به نام نمازخانه...داشتیم به زینگ زینگه یکی از فامیل جواب میدادیم و در همان حال ساکمان را گذاشتیم اوله توی آن اتاقک تا کفش کن شویم که یک نفر از پشت پرده آن را به بیرون پرتاب نموده و گفت بار نمیشه بیاری تو...و ما سگمان را آزاد گذاشتیم هرچقدر میخاهد پاچه بگیرد..و فهمیدیم که مدیر فرودگاه طرح داده اند که باید بارها را به امانات فرودگاه تحویل داد.. این را گفتیم که بدانید انقددرررر این مملکت قشنگ است که نه تنها کسی جواب نمیدهد که شمای بیگناه چه غلطی باید بکنید ،که هی دست پیش را گرفته و به آدم میپرندو خرج روی دست آدم میگذارند...خاک بر سرشان خداییییییییش. باری بهرجهت ساعت 11 هم در آن اتاقک را بسته و همه را بیرون میاندازند...و ما را نیز.. از حد تعریف خارج است که ما ماندیمو ماندیمو ماندیم و در تمام لیست های انتظاری که شب باز میشد اسم نوشتیمو انقدر مردهای مرد هول میدادندو جولو وایمیستادندو اینا که هی اسممان حدود 30امین نفر اینها میشدو..ملت به خانه میرفتندو یک نفر را میگذاشتندو ما هی خودمان بودیم و خودمانو...هی بیدار بودیمو بیدار.. و بعدش یک خانومی بود با دو بچه تخسسسسسس دوقلو و ما برای اینکه خیلی تنها نباشیم پیش آن خانم نشستیم و بچه هایش لوس شدندو گیر دادند به ما و ...نشسته چشم بر هم میگذاشتیم گیر میدادند...هندزفری میگذاشتیم گیر میدادند..لپ تاپ روشن میکردیم آویزان میشدند...و ما ترجیح دادیم هیچ غلطی نکرده وبنشینیم نگاهشان کنیم..سیخ و با چشمهای باز!و البته لبخند!! و یه آقایی آن وسط یهو آمد گفت عه نرفتی؟؟و ما گفتیم کجا مگر؟؟گفت تو که میرفتی اهواز جای خالی داشتیم میآمدی میدادیم بهه ات!!!!!! و همه پروازها جای خالی دارندو اهواز خیلی پرواز دارد ولی نمیدادندو... و هی اعصاب ما را خورد کردند..بلیط نبودو ملت میرفتند پارتی ای کارت بسیجی کارت ایثارگری ای چیزی میآوردندو بلیط میگرفتند میرفتند... و حتا یه بارش اسم ما در رزرو درآمد و کارت شناساییو نام نویسیو اینها شدیم،تا رفتیم ساکمان را آوردیم بلیطمان را فروختند...و خانومه در جوابه غرغر ما خیلی خونسردانه میگفت اگر قسمت باشه میری... و هنوز ملت نفهمیده اند چیزی که ما قسمت مینامیم مجموعه ای از سهل انگاری ها و بی مسئولیتی ها و (ببخشید) عوضی بازی های دیگران است! و ما باز هم ماندیمو ماندیمو ماندیم تا یک بلیط بدون مجاز بودن باره مشروط(که شاید سوار شوی و دوباره پیاده ات کنند) گیرمان آمد..که یه آقایی (بهرحال خدا خیرش بدهد) بار ما را تقلبیانه رد کردو فرستاد بالا و سیت واسه یمان گیر آوردو...بماااااااانددددددددددد. و بالاخرههههههه...پریدیم.... لازم به ذکر نیست که در فرودگاهه اهواز پولمان ته کشیده بودو میخاستیم ازإی تی ام پول بکشیم ایستادیم در صفه اولین خودپرداز و وقتی نوبت ما شد خراب شد..دومی هم کلا خراب...و الی ما شاا... آژانس گرفتیمو گفتیم جلوی بانک نگه دارد تا پول ورداریم..و طرف فرت فرت جلوی ATMها نگه میداشتو ما میرفتیمو..وی آمدیمو.. - - - - - اینها فرموده ها ی راننده آژانسست پس از هر رفتو برگشت ما... و ما آنقدر خسته بودیم که در فاصله بین هر دو بانک خابمان میگرفت!! و... 3 ساعت بعد.. خانه بودیم.. و خابیدیمو خابیدیمو خابیدیمو بیدار شدیم دیدیم سرما خورده ایم در آن حد که هر
ادامه دارد...
[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٥ ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ]
کلا راه آهن کم از بقیه جاهای دیگه نداشته باشد،خیلی بی صاحاب است... ما دران لحظه بعد از آنهمه خستگیو دوندگی و روندگی ،انقد ازین اتفاق غیرمنتظره ی تازه شروعی بر یک دردسر در حد فیلمهای ماه رمضانی و دهه عیدیه شوکه شده بودیم که احساس میکردیم در قبیله گومبا گومباهای آدم خواره با استخوانه دنده هفتم آدم خورده شده لای دندان تمیز کن، تنها مانده و هیچکس را نداریم و راه به جایی نداریمو دارد شب میشود.. و همه ی بقیه ی ملت بسیار عادی بودندو از گومبا گومباهای آدمخوار مینمودند!!!! و در آن لحظه هیچ کس..هیییچ کس..هییییچ کس جواب نمیداد که یک از قطار کنسل شده ی اندیمشک جامانده ی احساس مانده شدن در قبیله گومباگومباها دار،چه غلطی باید بکند!! باری بهرجهت اون بالاها یک جایی هست که بلیط های کنسلی را میدهی و پولش را میگیری و میروی گم میشوی خانه ات! یک چیزه در حد خودمانه و مملکتمانه باحاله دیگر راه اهن اینست که همه چیزهای لازمش در طبقه بالاس و از همه شیرین تر،بخش تحویل امانات و بار!!!! و ما باز هم مردان آهنین شدیمو برای بار nام چمدان 40 کیلویی را کشیدیم بالا..و در صف آدمهای زیادی که 16تومان پول بلیط سفر مرحومه شان را میگرفتندو میرفتند وایسادیم... البته فک نکنید ما همینطور میرفتیمو می ایستادیمو پول بلیط میگرفتیمو تشکری زیر لبی میکردیمو تهه سکه های جیبمان را میشمردیم تا حساب صاف در بیاید...نه،یک سگی شده بودیم برای خودمان که نگو.. و پاچه ی از آدم گرفته تا خاتم و از گومبا گومبا تا نرده ی صف درست کن را گرفتیم در آن ساعات..ولی هیجکس مسئولیت قبول نمیکرد که... و باقیه همسفران همه اسب بودند..آنقدر که پول بلیط میگرفتندو تشکری زیر لبیو شمردن ته سکه های تهه جیبو...شاید فکری برای بلیط برای روزهای دیگرو (که میگفتند اصلن نیستتتت)مشورتی با اهل و عیالو.. خنده ای که "أی بابا دیدی شانس مارو.." و.. و ما انقدررر سگیه سگی بودیم که دسته چمدانمان را گرفته و از روی پای همه ی ملت ردش کردیمو به کلی زانوها و اینها کوبیدیم..تا بقیه به چشمِ گومبا گومباهای آدمخواره با استخوانه خورد شده ی گردنه نوزاد زیر ناخن تمیز کن نگاهمان کنند.. یک قضیه ای هست...ما ایرانیها انقدر خبرها و اتفاقات عتیقه ی منجر به مرگ شونده و تلاقی و پشت سر هم ردیف شدن حوادث در راه ان مرگ را میشنویم و تعریف میکنیم که به چیزی به نام قسمته از آسمان نازل شده اعتقاد راسخ داریم.. و اینگونه بود که وقتی مامانمان گفت بدو برو فرودگاه،واقعا ترسیدیم که شاید لزومی بر کنسلیت این سفر بوده و ما باید نرویم تا زنده بمانیم... از خود و شما شرمساریم با این فکری که به کله زده بود ولی آدمیزاد آن هم از نوع ایرانیش...تهه سرش را ببینی خیلی خل خلیهاست..هرچقدر هم که حرف مفت بزند و در آن لحظه ی خاص سگی باشد! و ما هی فکر کردیم دیدیم راه ندارد حال داشته باشیم برویم خانه ی فامیلو بعد از آنهمه خستگیو خاک بر سری قصه ی حسین کرد شبستریو خاله چطورستو مامانم اینا و مامانش اینا و در تبریز چه خبر و شوهر ترکو..اینها تعریف کنیم.. با الی پلی هم حرفی زدیم تا احساس کنیم هیچ کس تنها نیستو همراه اولو اینها.. و هی مامانمان و بابایمان ثانیه به ثانیه زنگ میزدند..و ما غرغرهای بین ثانیه ایمان را تحویلشان میدادیم.. و ما رفتیم فرودگاااااه...و کلهمه پول پس گرفته شده از دو لته مکرم را دادیم به آژانس راه آهن به فرودگاه... رسیدیمو پرواز دزفول پرید... و ما به اون پشت مشتهای ترمینال رفتیم تا در رزویها اسم بنویسیم..که... دهها و بیست ها و سی ها و ... صدها نفر آدم را به دنبال پیدا کردن صندلی در یکی از پروازهای اهواز یافتیم!!!!! و ما تازه فهمیدیم که قطاری به قطاری خورده و یکی دیگر از ریل بیرون افتاده و ریلی کنده شده و ... و کلهم قطارهای جنوب به مدت یک ماه کنسل شده و سه قطار در آن بعدازظهر کنسل شده و ما قطار آخر بوده ایمو کلیت مسافران در آنجا و در ترمینال جنوب تشریف دارندو..از ترمینال خبر میرسد هییییچ ماشینی برای جنوب پیدا نمیییییی شودو...!!!!
ادامه دارد... [ سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ]
به هر روی به طهران رسیدیمممم.. قرار برین بود که با الی پلی به خرید برویم و ازانجایی که 7.5 صبح بودو حال ماندن در راه آهن را هم نداشتیم وسایل را به امانات داده و پیاده زدیم بیرون..تا سه که با الی بودیمو بعد از آن تا هفت شب شرق و غرب تهران را بهم وصل نمودیم از تیراژه و بوستان و گلستانو ونک و سپهسالارو جمهوریو ... و بعد دیدیم که اصلا خریدمان هم نمیآید و چیز خاصی هم نخریدیمو دست آخر هم بعلت وقت اضافه تمام ولیعصر را از بالا تا پایین پیاده آمدیمو... تهش رو که با اتوبوس رفتیم طبق معمول به ترافیک عصر خوردو استرس و نگرانی از جا ماندنو مجبور شدن به گرفتن ماشین دربست به مقصد اولین ایستگاه بعدی به دنبال قطار و خطر دزدیده شدن یا کشته و سوزانده شدن و رها شدن جسد در گندمزاری در 5 کیلومتری بهشت زهرا و نبودن کسی که شب به خابش برویم و بگوییم که ما فلان جا هسیم بیا ما را پیدا کن.. :/ بهرحال اینها نشدو یک ربع قبل از حرکت قطار رسیدیم.. با شنگولی و منگولی،دوان دوان و نفس زنان و عرق ریزانو هنو هن کنان، رفتیم چمدان ممدان ها را تحویل بگیریم که دیدیم آقایان چمدان ممدان تحویل دهنده به چیزی که از بلندگو بعد از دینگ دینگ دییییینگ پخش شد میخندند و ما اهمیت ندادیم تا جاییکه گوشمان شک کرد به اینکه همیشه همینطور میشه این...(به اینش شک کردیم) و گفتیم چه شده؟؟؟ آقای چمدان ممدان تحویل دهنده شماره 1 ، گف ببین ترو خدا...هه هه هه...قطار اندیمشک کنسل شد!!!!!!!!!!!
ادامه دارد...
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۸ ب.ظ ] [ دختراردیبهشتی ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||